یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

آرامش

یه آقایی چند وقت پیش اندرون تلویزیون می گفت که:
اگر می خواهید آرامش داشته باشید از آسایش بگذرید!!

و بعد در ادامه که ازش سئوال کردند میشه لطفا بیشتر توضیح بدین مطلبی رو فرمودند که خلاصه اش اینه:
یعنی اینکه هر غلطی دلت میخواد نکنی !!عوضش خودتو مجبور کنی یه سری کارایی رو که تا به امروز زیاد برات خوشایند نبوده رو انجام بدی!!

دارم در موردش فکر می کنم....

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

!!lost

واقعا که من این پشت کار رو تحسین می کنم!!
دیروز به اتفاق حاج اقا از ده صبح تا ساعت دو بعد از نیمه شب به تماشای فیلم lost مشغول بودیم یعنی چیزی در حدود 14 ساعت!!و فقط در این میان دو تایم نماز خواندن یک تایم غذا خوردن (به جای ناهار وشام)و یک تایم دو دقیقه ای تلفن جواب دادن و 5 دقیقه هم جر و بحث در مورد اسانسور کوفتی به چشمهای در به در بیچاره ی خود استراحت دادیم!!
من واقعا به خودمون افتخار می کنم !!
الان هم در حالت بدن درد و خماری یه شدید قرار داریم تا 6 تا دی وی دی بعدی برسد!!
دیگه زندگی تعطیل فقط lost!!
باز این دست های پر توان مادر هستند که به داد این بیچاره گان فیلم درست و حسابی ندیده ی حال به هم خورده از" دلنوازان" را غذایی می بخشد تا باشد که در این راه جان نسپارند!!
راستی مادر جان از وقتی تشریف اوردند تهران دست منو از پشت بستند و هفته ای 3 تا کتاب مطالعه می کنند و کلا کتاب خانه ی محل را کم کم اباد می کنند و می توان از ایشان به عنوان یکی از صاحب نظران فرهیخته در زمینه ی ادبیات داستانی استفاده کرد!!مامانی بیخیال!!..

به یاد استاد آل..

دیشب غزلی سرود عاشق شده بود
بادست و دلی کبود عاشق شده بود
افتاد شکست زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود عاشق شده بود....!!

گاه می اندیشم چگونه است حال آنکس...
که عشق را ..
که عشق را برای حفظ آبرو حرام اعلام کرد
ایا نمی دانست
ایا لحظه ای با خود اندیشیده بود ..
نه فکر نمی کنم ...حرام است حرام...لرزیدن قلب حرام است....
خموش هیچ نگو..نمی دانم...وباز .....آه خوش است نادانی..
و من که فکر می کنم چگونه است حال آنکس...
که عشق را به خاطر نشکستن حرام اعلام کرد...
و اگر انچه می گفت شما نمی دانید جز عشق بود...
پس من هنوز نمی دانم و شاید او هرگز نداند...
و گاه می اندیشم وای اگر مسیح عاشق شود.....!!!
او نمی فهمد...
و من ظلم نمی کنم...


راستی چطوری داداشی با عاشقی؟
دلت زشور شکفتن لبریز باد!!

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

خاکستری!!

خانم ت نسبتا عزیز دیروز در اموزشگاه سخنی از خودشون در کردند که به نظرم جالب اومد!!(البته کم کم داره از این دختره خوشم میاد واسه مواقع بیکاری بد نیست!!!خبیث!!:)
آقای استاد حسینی دیروز بسیارساکت بودند.خانم ت پرسیدند شما را چه می شود که اینقدر ساکتید؟ایا؟
آقای حسینی!!به ایشان فرمودندشما هم لطفا کم بخند!از مدیریت دستور رسیده اساتید لطفا یواش تر!!چرا در وقت استراحت اینقدرشلوغ می کنید و دفتر را روی سرتان می گذارید؟؟؟!!(اینم از اون حرفا بودا)
خلاصه خانم ت فرمودند" ریاست بسیار بیجا فرموده اند!من اگر نخندم باید گریه کنم!!!چون همین دو حالت را بیشتر بلد نیستم!!و نمی دانم به قول روانشناسان حالت خاکستری یعنی چه!!یا گریه یا خنده!"اگر میخوان نخندم می تونم همین الان با صدای بلند گریه کنم تا حالشون جا بیاد!!

بسیاربرای من جالب بود از این لحاظ که چقدر خوبه ادم تکلیفش با احساساتش معلوم باشه.یعنی کم پیش میاد ادمی رو پیدا کنی که اینجوری باشه!هیچوقت نگه من امروز دلم گرفته نمی دونم چه مرگمه!!در مورد خود من که خیلی اینجوریه تقریبا نصف سال حالم گرفتس و نمی دونم به چه دلیل!در ضمن این خانم ت بر این عقیده اند که هیچکسی نمی تونه حالشو بگیره و برای اثبات این موضوع به همه پیشنهاد میکنه که امتحان کنند!!

اینجا اونجا همه جا حسینی!!فکر کنم تقریبا تو هر اموزشگاهی یه دونه حسینی هست!اونم از نوع قد بلند گلابی عینکی!!

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

ارزش!!

من ادم ارزشمندی هستم!!!
درست مثل یه صندوقچه ی ارزشمند!!!
.
.
.
.
.
.
.
چون امروز یه دونه قرص خوردم که 13400 تومان قیمتش بود!!!:-)

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

فلسفه

خیلی وقتا به این فکر می کردم که چرا میانگین کتاب خوانی در ایران خیلی پایینه!چرا خیلی ادما اصلا به فلسفه واین چیزا علاقه ای ند ارند وبراشون مهم نیست که چرا اصلا به این دنیا اومدند وهدف چی بوده و می خوان از این به بعد چیکار کنند و....
تا اینکه دیروز صبح که پا شدم احساس کردم دارم می میرم!(البته نمردم) حسابی سرما خورده بودم.بماند که تا شب چطوری گذشت.خلاصه اینکه شب رفتم بیمارستان(باز هم بماند که شبم از بس تو بیمارستان از دست این پرسنل بی مسئولیت حرص خوردم ونزدیک بود هزار تا سکته ی ناقص بفرمایم)بالاخره بعد از اینکه دکتر وظیفه شناس وراج بعد از طی کردن هفت خان رستم مارو ویزیت فرمودند و دو تا امپول جانانه هم نوش جان فرمودم!!با حال بسیار نذار رفتم تو ماشین!!(این همه رو گفتم که بالاخره به اینجا برسم!)
رفتم تو ماشین و با خیال راحت اه و ناله و جیغ و داد راه انداختم!!بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که ای بابا فعلا که کسی نیست نازتو بکشه!!بیخیال!! در نتیجه پروژه اخ و ناله رو گذاشتم واسه یه وقت دیگه که ناگاه چشمم افتاد به کتاب هبوط در کویر که از مهدیه گرفته بودم. گفتم بذار یه نگاه بهش بندازم ببینم توش چه خبره!!
یه دو دقیقه ای یه نگاه بهش انداختم دیدم نخیر من جدی جدی دارم می میرم کتاب خوندم چیه تو این وضعیت!!در نتیجه پرتش کردم پشت شیشه!!!
نتیجه::::)
وقتی ادم مریضه حوصله کتاب نداره!
وقتی ادم گشنشه فلسفه ی بودن کیلوی چند؟!!
وقتی داری می میری از بدبختی ونداری فقرمادی و معنوی و فرهنگی و...هزار تا کوفتو زهر مار دیگه گور بابایه....!!!
خب تکلیف تقریبا 70-80 درصد مردم ایران ما هم که دیگه معلومه...چی بگم؟؟؟
باید چیکار کرد؟؟؟

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

برای ح...


آنسان ستودمت که بدانند مردمان....

معشوق من به سان خدایان ستودنیست!!!



راستی!!تو چطوری منو تحمل می کنی؟؟

وحشتناک دوست دارم!!!

مرسی...